|
|
|
روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک ها یی به زمین می فرستند. مرد پرسید شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر! نوشته شده توسط ويدا در چهارشنبه 1388/08/13 ساعت 23:12 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
پسر بچه گفت:گاهی وقتها قاشق از دستم می افتد!
پیرمرد گفت:از دست من هم!
پسر بچه در گوشی گفت:و شلوارمو خیس می کنم!
پیر مرد خندید و گفت:من هم همینطور!
پسر بچه گفت:و اغلب گریه می کنم!
پیرمرد سرش را به نشانه تایید تکان داد.
پسر بچه گفت:و از همه بدتر انگار بزرگترها به من علاقه ندارند.
وپسر بچه دست پر چین و چروک پیرمردی را احساس کرد که می گفت:منظورت را خوب می فهمم!!!
بر گرفته از کتاب شعله عشق نوشته شده توسط ويدا در چهارشنبه 1388/08/06 ساعت 22:54 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
بنام خداوند جان و خرد
معلم یک کودکستان،به بچه های کلاس گفت که می خواهد با آنان بازی کند،او به آنان گفت:که فردا هر کدام،یک کیسه ی پلاستیکی بر دارند و درون آن،به تعداد آدمهایی که از آنان بدشان می آید،سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند.در کیسه برخی 2،برخی 3،برخی تا 5 سیب زمینی بود.معلم به بچه ها گفت:تا یک هفته هر جا که می روند پلاستیکهای خود را ببرند.
روزها به همین ترتیب گذشت،کم کم بچه ها شروع به شکایت از بوی ناخوش سیب زمینی های گندیده کردند به علاوه آنهایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل بار سنگینی خسته شده بودند،پس از گذشت یک هفته بازی سرانجام تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید<از اینکه سیب زمینی ها را یک هفته با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟بچه ها از اینکه مجبور بودند سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند آنگاه معلم،منظور اصلی خود را از این بازی چنین توضیح داد:این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه ی آدمهایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می دارید و همه جا با خود می برید،بوی کینه،نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا با خود حمل می کنید،حالا که شما بوی بد سیب زمینی را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟ نوشته شده توسط ويدا در شنبه 1388/08/02 ساعت 23:9 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
به نام خدا
اولش جا خوردم که چرا مرا اینجا آوردند . راستش عجیب بود . ولی حقیقتا" یه جورایی هم خوشحال شدم ٬ یاد گذشته ها افتادم . تک تک اینجا برام خاطره ست . چه روزهایی رو اینجا با شایان میگذروندیم . هر وقت می خواستیم با هم باشیم می اومدیم اینجا . شایان خونه ما نمی اومد ٬ می گفت از خونه های آپارتمانی خوشش نمی آد . برای همین هم اینجا شده بود پاتق ما . عاشق حیاط خلوت خونشون شده بودم .
یه نگاه به دروازه ی خونشون کردم . تازه رنگش زده بودند . مشکی با حاشیه هی طلایی . داشتم همین جور به خونه شایان زل می زدم که دروازه باز شد . خدای من شایان . چه قدر تغییر کرد. قدش بلندتر شده بود . سبیل ها شم تازه داشت می شد سبیل . موهایش را بلندکرده بود و تی شرت چسبان و کوتاهی هم پوشیده بود ٬ با شلوار ی تنگ . حیف . حیف که نمی شد برم پیشش . اگه میتونستم ٬ میرفتم و بغلش میکردم و می بوسیدمش . دلم براش یه ذره شده بود . با سرعت داشت می رفت خیا بون اصلی . من هم با همین سرعت تعقیبش می کردم . خیلی راه رفت تا اینکه به یه پارکی رسید . این پارک رو خوب میشناسم . بابام میگفت<< حق نداری به ای پارک بری . این پارک جای تو و امثال تو نیست ٬ جای بی پدر مادرهاست . << ولی شایان چرا اینجا اومد ؟ راستی چرا قیا فه اش رو اینجوری کرد ؟ ای چه لباسیه که پوشیده ؟ اطرافش رو نگاه کرد و روی نیمکت نشست . چند لحظه ای گذشت که یه پسر با یه دختر نو جوون اومدند در کنارش نشستند ٬ پسره رو می شناختم اسمش کوروش بود . حتی یه بار هم باهاش دعوا گرفتم . از اون پسرهایی بود که به قول پدرم سایه پدر و مادر بالای سرش نبود . مدرسه رو به آتیش می کشوند ٬ به فکر همه چیز بود جز درس . یه بار با دوستاش شرط بسته بود منو بکشونه دنبال دخترها . بیچاره خیلی هم تلاش کرد . هر کار که می تونست انجام داد . از گذاشتن عکس های مختلف دخترها همراه با شماره تلفن شون در کیف من گرفته تا روبه رو کردن چند تا از آنها با من . اما بدجوری شرط رو باخت . حسابی پیش دوستاش ضایع شده بود . یه روز منو تو خلوت گیر آورد و کتک کاری راه انداخت . می گفت من باورم نمی شه کسی با این دخترها دوست نشه . من هم فقط می خندیدم . بعدش هم یه نیم نگاهی به من انداخت و گفت که << تو رو نتونستم ولی شک نکن که شایانو می تونم اونوقت قیا فت دیدن داره.>>
شایان از اون موقع به بعد بیشتر با من رفت و آمد میکرد . می گفت <<من که با تو ام خیالم راحته . >>
اما من دارم چی می بینم ؟ این شایانه که با دختره حرف می زنه ؟ کوروش رو نگاه درست مثل ابلیس می مونه . داره به شایان سیگار تعارف می کنه ٬ شایان هم می گیره . وای این چیز ها چیه که داره اتفاق می افته ؟ دیگه تحمل ندارم . فریاد می زنم : نه شایان . نه تو چرا همچین شدی ؟ مگه نگفتی تاعمر دارم نمی رم دنبال این کارها ؟ یادته می رفتیم مسجد ٬ تکیه می گفتی هیچ چی به اندازه اینها لذت بخش نیست ؟ حالا چت شده ؟
اما چه فایده ؟ صدام رو نمی شنوه . من رو نمی بینه که چه جوری دارم براش حرص می خورم . هر چی فریاد بزنم اثری نداره . این دفعه رو به آسمان فریاد می زنم : خدایا ! این چه جایی که منو آوردی ؟ می خوای به من چی رو نشون بدی ؟ پر پر شدن دوستمو با چشمام ببینم و کاری انجام ندم ؟
دوباره نگاهم رفت پیش شایان ٬ خدایا شایان سیگارو انداخته و داره فرار می کنه و کوروش هم دنبالش فریاد می زنه : <<وایستا وایستا چی شد یه دفعه فرار کردی ؟ >> اما شایان همچنان می دود . و من هم به دنبالش٬ یه جا زیر سایه ی درختی ایستاد ٬ در حالی که اشک از چشمانش سرازیر می شد . دست کرد تو جیب کتش و عکسی رو در آورد . آمدم کنارش و عکس را نگاه کردم ٬ عکس ما دو تا بود ٬ زمانی که از مسجد بر می گشتیم . محرم دو سال پیش بود . چند لحظه ای به عکس نگاه کرد٬ آن وقت عکس مرا بوسید و به سینه اش چسباند ٬ شروع کرد به گریه کردن . و در میان گریه اش برایم فاتحه خواند . به درد بخورترین فاتحه ای که تا کنون برایم خوانده شده . نگاهم را به آسمان بردم باید بر میگشتم .
نویسنده : آرمان شهریور ۱۳۸۵

نوشته شده توسط آرمان در سه شنبه 1388/07/28 ساعت 14:39 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
قسمتی از داستان مستور هوس تنهایی کرده ام. جای خلوتی می خواهم و صدای او را که دائم بگوید:دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم.و من با صدایش در خودم غرق شوم و بغض کنم و آرام گریه کنم تا کلافه شوم و بگویم:بس است دیگر!بگو دوستت ندارم.بگو از تو متنفرم،بگو برو گم شو!و او با بغض بگوید:دوستت ندارم.از تو متنفرم،برو گم شو!و من از شنیدن آن ها سبک شوم و بخندم و کیف کنم تا کرخ شوم و دوباره هوس کنم آن صدا از پشت پنجره باز با ناز و خنده سرک بکشد و آهسته بگوید:هر چه گفتم دروغ بود.دوستت دارم،دوستت دارم.و من دوباره سنگین بشوم و کیف کنم و فرو بروم و گریه ام بگیرد و دوباره بازی شروع بشود و من التماس اش کنم که بگوید دوستت ندارم و او بگوید:چون تو می خواهی می گویم دوستت ندارم.بس که عاشق ات هستم می گویم از تو متنفرم تا بخندی.و بعد بپرسد:حالا راضی شدی؟سبک شدی؟.و من بگویم:نه،رفتن ات،آمدن ات،خنده ات،گریه ات،آشتی ات،قهرت،عشقت،نفرت ات،دوری ات،نزدیکی ات،وصال ات،فراق ات،صدات،سکو ت ات،یادت،فراموشی ات،مهرت،کینه ات،خواندن ات،نخواندن ات و اصلا بودن ات و نبودن ات سنگین است،سنگین است،سنگین است.بگویم:اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که افتاده است دیگر نمی توان آن را پاک کرد یا فراموش کرد.اما شاید پاک کنی باشد تا مرا برای همیشه پاک کنی.
نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه 1388/07/27 ساعت 20:10 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
دزدان دریایی به ما حمله کردن... الو الو کجایی....10 ساعته که دارم بهت زنگ می زنم... من و تو یه تاجر هستیم و باید طبق قانون تجارت... توی اتاقی که من هستم 5تا مریض،5تا روانی،5تا دیوونه،5تا...و همش 5نفر هستیم.یکی از اونا دوست منه،تو این مدت فقط با اون آشنا شدم و صحبت کردم.نمی دونم منو چرا آوردن اینجا...گفتن که یه مریضی دارم و زود خوب می شم.ولی من خوبم من دیوونه نیستم.4ماهه که همین وضعیت ادامه داره نمی دونم برای کی می نویسم برای چی می نویسم من خیلی نوشته دارم اصلا کسی نگاهش نمی کنه چه برسه به خوندنش!منو فقط به چشم یه دیوونه می بینن.دوست من همون گفتم حدود2 ساله که اینجاست اونم به جز من هیچ وقت با هیچ کس دیگه ای صحبت نکرده.نمی دونم قبل من چی کار می کرد. 3نفر دیگه همیشه بازی می کنن با خودِ خودشون،من وقتای بیکاری می نویسم ولی دوستم فقط فکر می کنه؛نمی دونم به چی ولی فقط بلده فکر کنه و هیچ وقت ازش نپرسیدم که به چی فکر می کنه! دوست دارم یه روز تمام نوشته هام رو به تموم دنیا نشون بدم دوست دارم نوشته های منو همه بخونن اینجا کسی به نوشته های من توجه نمی کنه.قبل از اینکه بیام اینجا تمام نوشته هامو تمام زحمت های چند سالم رو جلوی چشمام سوزوندن نمی دونم مگه من چی کارشون کرده بودم من که فقط می نوشتم و با هیچ کس دیگه کار نداشتم.بعد اینکه نوشته هامو نابود کردن دیگه با هیچ کس صحبت نکردم فقط به داستانام به رویاهام به شعرام به آرزوهام فکر می کردم به قول اونا همش توهم بودم. یکی از شعرایی که گفته بودم اینه من گرچه در این دیارم ولی نیستم هستم این جسم خاکی من هست این روح من در حال پرواز است صدای من،بی صداست گوش من،می شنود ولی نمی خواهد بشنود چشمانم به روی وهم باز است دنیای من این دنیا نیست دنیای من دنیای دیگر است دنیای اوهام
نویسنده:زهرا
نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه 1388/07/27 ساعت 20:7 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت. موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود. زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد: - آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟ دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت: - بله، شما چه عقيده اي داريد؟ - من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت: - «همسر تو گوژپشت خواهد بود.» درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم: «اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن.» فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد. او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود .
نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه 1388/07/27 ساعت 0:13 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. يكي به ديگري سيلي زد. دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: « امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد». آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند. ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد. او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد .» دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند.»
نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه 1388/07/27 ساعت 0:13 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
دخترک در لجن فرو رفته بود تا به گردن نه تا به دهن کم مانده بود تا خفه شود کم مانده تا دگر نتواند نفس بکشد...من دستهایش را می بینم....پاهایش کبود،هی پا می زند بهتر نمی شود که هیچ بدتر فرو می رود.دستهایش را سفت و سخت می فشارد،تمام بدنش سست شده،چشمهایش خمار،سخت نفس می کشد سخت.....هر چه فریاد می زند کسی نیست کسی نمی شنود همه کور شده اند نمی بینند....همه کر شده اند نمی شنوند.هیچ کس او را حس نمی کند،همه از کنارش می گذرند بدون کمک فقط به او می خندند....یکی لبخند کنان می گذرد یکی چشمک می زند و می گذرد دیگری هووهوو می کند دیگری نیشش تا بنا گوش باز است از خوشحالی برای آن که دخترک در لجن فرو رفته دیگری که طاقت دیدن ندارد می ایستد و فقط نگاه می کند بدون کمک بدون فهمیدن فقط می نگرد می خواهد کمک کند ولی نمی تواند نمی شود،دیگری با طمع با نگاهی گرگین می خواهد کمک کند،دستش را جلو می آورد ولی دخترک نمی خواد،نمی خواد همان بهتر که فرو رود فرو رود تا انجایی که دیگر نباشد و نبیند تا دیگران هم او را نبینند....دست می کشد پس می کشد پا می کشد چشم می بندد گوش می گیرد تا شاید به ته خط برسد...نمی دانم آیا خدایی در این نزدیکیست که او را کمک کند....آری شاید خدا باشد و انتظارو انتظارو انتظار....دگر هیچ! در لغت نامه دخترک زندگی به معنی لجن است...او در زندگی ناخواسته فرو رفته و همه نابینا شده اند نه از راه چشم از راه دل کور شده ان بیایید درست نگاه کنیم...دلمان را روشن و نرم کنیم به دیگران درست با روشنفکری و آگاهی و بدون دلسوزی کمک کنیم تا پس نکشند نویسنده:زهرا
نوشته شده توسط زهرا در جمعه 1388/07/24 ساعت 13:3 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
گوشه ای از داستان مصطفی مستور! توی یکی از همین خونه ها،همین نزدیکی ها،دل یکی آتیش گرفته.از روی بوم هم که نیگا کنین می بینین که از توی پنجره ی یکی از همین خونه ها آتیش می ریزه بیرون.دل یکی آتیش گرفته.تو اومدی اما کمی دیر. از ته یه خیابون دراز.مث یه سایه ی نگرانی.کمی دیر اومدی اما حسابی تجلی کردی و دل یکی رو آتیش زدی.به من می گن چیزی نگو.نباید هم بگم اما دل یکی داره آتیش می گیره.دل یکی این جا داره خاکستر می شه.کمی دیر اومدی اما یه راست رفتی سر وقت دل یکی و دست کردی تو سینش و دل ش رو آوردی بیرون و انداختی تو آتیش بعد گذاشتی ش سر جاش.واسه همینه که دل یکی آتیش گرفته و داره خاکستر می شه.یکی داره تو چشات غرق می شه.یکی لای شیارای انگشتات داره گم می شه.یکی داره گر می گیره.دل یکی آتیش گرفته.یه نفر یه چیکه آب بریزه رو دل ش شاید خنک شه.میون این همه خونه که خفه خون گرفته ن،یه خونه هست که دل یکی داره توش خاکستر می شه.یکی هوس کرده بپره تو دستات و خودش رو غرق کنه. یکی می خواد نیگات کنه.نه،می خواد بشنفتت.می خواد بپره تو صدات.یکی می خواد ورت داره و ببرت اون بالا و بذارتت رو کوه بعد بدوه تا ته دره و از اون جا نیگات کنه.یکی می ترسه از نزدیک تماشات کنه.یکی می خواد تو چشات شنا کنه. یکی این جا سردشه.یکی همه ش شده زمستون.یکی بغض گیر کرده تو گلوش و داره خفه می شه.وقتی حرف می زدی،یکی نه به چیزایی که می گفتی که به صدات،به محض صدات گوش می داد.یکی محو شده بود تو صدات.یکی دل تنگه.یکی از همین خونه ها،همین نزدیکی ها،دل یکی آتیش گرفهت.کسی یک چیکه آب بریزه رو دل ش شاید خنک شه.
نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه 1388/07/22 ساعت 12:36 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
كاسه ي صبرش لبريز شده بود . ديگر تحمل نداشت . مي دانست كه به درخواستش نميرسد . ولي باز هم درخواست كرد .
_خسته شدم از ديدن اين همه پليدي . از بچه هاي معصومي كه عاجزانه در مقابل آدمها براي فروش جنسشون هر كاري مي كنند . از دستهاي جواناني كه در جيب ها هرز ميره. از بدن هاي دختر هايي كه طمعكارانه چشمهاي حريص پسرها را به سوي خود دعوت ميكنند. از پيرمرد تكيده اي كه منتظر كشيدن وزن اين و آونه.از...از...از همه چی. قلبم شكست . منو از اينجا برداريد.
فردا در شهر همهمه اي به پا بود . مجسمه بزرگ و مشهور شهر به طور ناگهاني شكست . داد رفتگرها از جمع كردن اين همه تكه سنك در آمد. كاسه صبرشان لبريز شده بود.
نویسنده : آرمان نوشته شده توسط آرمان در چهارشنبه 1388/07/15 ساعت 14:17 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
دختر و پسری با سرعت 120 کیلومتر در ساعت سوار بر موتور : _ دختر: آرومتر من می ترسم! _ پسر: نه خوش می گذره! _ دختر: نه نمی گذره ، خواهش می کنم ، خیلی وحشتناکه!! _ پسر: پس بگو دوسم داری! _دختر: باشه ، باشه ، دوستت دارم! ، حالا خواهش می کنم آرومتر! _ پسر: حالا محکم بغلم کن! ( دختر بغلش می کنه ) _ پسر: می تونی کلاه ایمنی منو برداری و بذاری سرت؟! اذیتم میکنه! ... تیتر قسمت حوادث روزنامه های روز بعد: موتوری با دو سرنشین با سرعت 120 کیلومتر در ساعت به ساختمانی در خیابان مهر برخورد کرد! این موتور دو سرنشین داشت که تنها یکی از آنها نجات پیدا کرد. از گفته تنها نجات یافته این حادثه چنین به نظر می رسد که: پسری که سوار موتور بوده متوجه می شود ترمز موتور بریده اما نخواسته دختر بفهمد ، در عوض خواسته که یک بار دیگر بشنود که دوست دخترش دوستش دارد : « برای آخرین بار! »
نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه 1388/07/14 ساعت 13:27 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
گربه چشمش به جوجه خوشكل گوشه حيات افتاد , بدجوري اسيرش شده بود. براش نقشه كشيده بود. بايه جهش تو مشتش گرفت , جوجه از ترس لرزيد . گربه گفت نترس عاشقت شدم مي خوام باهات ازدواج كنم ! جوجه مبهوت نگاه ميكرد گربه عاشقانه بهش زل زده بود بعد از چند لحظه گفت ولي ميدوني چيه ? اگه من تورو به مامانم نشون بدم , عمرا نميذاره با تو ازدواج كنم. اونا تورو يه لقمه چپت مي كنن پس خودم مي خورمت تا واسه هميشه تو دل خودم بموني!!!
نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه 1388/07/14 ساعت 13:26 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد. - آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد. پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: - شما خدا هستید؟ - نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! - آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه 1388/07/13 ساعت 21:20 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
به نام نامی حق
گرمای بدن مرد به پسرک انرژی می بخشید‚پسرک باورش نمیشد‚بالاخره پس از سالها طعم شیرین محبت را چشیده بود.مدام مرد را بوسه باران میکرد.اشکش از شوق بند نمی آمد‚از خود بی خود شده بود.مرد هم پسرک را نوازش می کرد و بوسه های او را یکی یکی جواب میداد. همه لذت میبردند‚خیلی عالی بود.پسرک در همان حالی که در آغوش مرد بود گفت:«بابا جون چرا تنهام گذاشتی قول بده همیشه پیشم بمونی.باشه؟» مرد دستی به صورت پسرک کشید. چقدر پسرک لذت میبرد بی شک بهترین لحظه های عمرش را سپری میکرد.پسرک گفت:«آخه میدونی بابا تو این چند سال چقدر بدبختی کشیدم؟کارم فقط این بود که به دستهای مردم نگاه کنم.شبا زیر پل میخوابیدم.میدونی چند بار پلیسا منو گرفتن و زدن؟» و گریه اش رنگ دیگری به خود گرفت.
کات. این صدای خوشحال کارگردان بود که با شور و شعف خاصی به سمت پسرک و بازیگر مشهور میدوید. -«عالی بود بچه ها از این بهتر نمیشد.» پسرک اما هم چنان به بازیگر مشهور چسبیده بود و گریه میکرد . ولی برای کارگردان مهم نبود.او از اینکه این صحنه زیبا از آب درآمده بود‚ بسیار خوشحال بود‚ نگاه رضایت بخشی به تهیه کننده کرد و لبخندی زد.تهیه کننده هم که انگار منتظر همین لبخند بود‚گفت:«جون من حال کردی از بازیگر مشهوری استفاده نکردیم؟این ولگرد چون زجر شو کشیده بهتر تونست بازی کنه.»سپس خنده ی موذیانه ای کرد و ادامه داد:«از همه مهمتر یه کاسه غذا هم جلوش بذاری میره پی کار خودش . دیگه هم نمی خواد کلی پول خرج کنیم .» اما پسرک‚ بازیگر مشهور را ول نمیکرد و همچنان سرش را روی شانه های مرد گذاشته بود .با گریه گفت:«چقدر بدنتون گرمه.خیلی خوب بود اگه شما پدر من بودید» چهره ی بازیگر مشهور تغییر کرد . غمی بزرگ در دلش نشست و ناخودآگاه قطره ای اشک بر چشمانش نمایان شد.و گفت: «پسرم». پسرک از شوق نمیدانست چه کار کند.شادی عمیق وجودش را فرا گرفت.دستهای پدر را فشار داد . دیگر به هیچ چیز فکر نمی کرد نه به کیف های مرد م نه به زیر پل نه به بسته های آدامس . تنها فکرش دستهای گرم پدر بود.

نویسنده : آرمان مهر ۱۳۸۵ نوشته شده توسط آرمان در دوشنبه 1388/07/13 ساعت 14:49 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است . فکر می کنید آن مرد چه کرد؟؟ خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟ او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت : "خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟ مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود : مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد !
نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه 1388/07/12 ساعت 12:15 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی دوستدار تو پدر پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هست
نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه 1388/07/12 ساعت 12:14 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي کند. کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم . "
حدود يک هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟ "
" خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد . "
او در ايميل خود نوشت :
مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده . "
با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود :
پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم که تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود.
با عشق ، مامان
نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه 1388/07/12 ساعت 12:12 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
روزي روزگاري دو فرشته کوچک در سفر بودند . يک شب به منزل فردي ثروتمند رسيدند و از صاحبخانه اجازه خواستند تا شب را در آنجا سپري کنند . آن خانواده بسيار بي ادبانه برخورد کردند و اجازه نداند تا آن دو فرشته در اتاق ميهمانان شب را سپري کنند و در عوض آنها را به زيرزمين سرد و تاريکي منتقل کردند . آن دو فرشته کوچک همانطور که مشغول آماده کردن جاي خود بودند ناگهان فرشته بزرگتر چشمش به سوراخي در درون ديوار افتاد و سريعا به سمت سوراخ رفت و آنرا تعمير و درست کرد. فرشته کوچکتر پرسيد : چرا سوراخ ديوار را تعمير کردي . فرشته بزرگتر پاسخ داد : هميشه چيزهايي را که مي بينيم آنچه نيست که به نظر مي آيد . فرشته کوچکتر از اين سخن سر در نياورد . فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه دادند تا شب به نزديکي يک کلبه متعلق به يک زوج کشاورز رسيدند . و از صاحبخانه خواستند تا اجازه دهند شب را آنجا سپري کنند. زن و مرد کشاورز که سني از آنها گذشته بود با مهرباني کامل جواب مثبت دادند و پس از پذيرايي اجازه دادند تا آن دو فرشته در اتاق آنها و روي تخت انها بخوابند و خودشان روي زمين سرد خوابيدند . صبح هنگام فرشته کوچک با صداي گريه مرد و زن کشاورز از خواب بيدار شد و ديد آندو غرق در گريه مي باشند . جلوتر رفت و ديد تنها گاو شيرده آن زوج که محل درآمد آنها نيز بود در روي زمين افتاده و مرده . فرشته کوچک برآشفت و به فرشته بزرگتر فرياد زد : چرا اجازه دادي چنين اتفاقي بيفتد . تو به خانواده اول که همه چيز داشتند کمک کردي و ديوار سوراخ آنها را تعمير کردي ولي اين خانواده که غير از اين گاو چيز ديگري نداشتند کمک نکردي و اجازه دادي اين گاو بميرد. فرشته بزرگتر به آرامي و نرمي پاسخ داد : چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيد. فرشته کوچک فرياد زد : يعني چه من نمي فهمم. فرشته بزرگ گفت : هنگامي که در زير زمين منزل آن مرد ثروتمند اقامت داشتيم ديدم که در سوراخ آن ديوار گنچي وجود دارد و چون ديدم که آن مرد به ديگران کمک نمي کند و از آنجه دارد در راه کمک استفاده نمي کند پس سوراخ ديوار را ترميم و تعمير کردم تا آنها گنج را پيدا نکنند . ديشب که در اتاق خواب اين زوج خوابيده بودم فرشته مرگ آمد و قصد گرفتن جان زن کشاورز را داشت و من بجاي زن گاو را پيشنهاد و قرباني کردم . چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيند .
نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه 1388/07/12 ساعت 0:44 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد . قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند . یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتاخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام خواهد داد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی ،این درخواست از سوی کتابخانه رد شد . فصل بارانی شدن فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد ، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید . رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید . روزی ، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است . رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی ، جوان پاسخ داد: سعی می کنم مساله را حل کنم . روز دیگر، در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی منتشر شد به این مضمون : همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتابهای کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی زیر تحویل دهند .
نوشته شده توسط زهرا در جمعه 1388/07/10 ساعت 16:30 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟" دروازهبان: "روز به خير، اينجا بهشت است." - "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم." دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد." - اسب و سگم هم تشنهاند. نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است." مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود. مسافر گفت: " روز بخير!" مرد با سرش جواب داد. - ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم. مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد. مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد. مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟ - بهشت - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نيست، دوزخ است. مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! " - كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند...
بخشي از كتاب "شيطان و دوشزه پريم " پائولو كوئيلو
نوشته شده توسط زهرا در جمعه 1388/07/10 ساعت 16:28 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد . آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" . من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه ! اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه
نوشته شده توسط زهرا در جمعه 1388/07/10 ساعت 16:26 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
روزی دست پسر بچه ای که در خانه با گلدان کوچکی بازی می کرد، در آن گیر کرد و هر کاری کرد، نتوانست دستش را از گلدان خارج کند. به ناچار پدرش را به کمک طلبید. اما پدرش هم هر چه تلاش کرد نتوانستند دست پسر را از گلدان خارج کنند. پدر دیگر راضی شده بود به شکستن گلدان که تصادفا خیلی هم گرانقیمت بود، فکر کند. قبل از این کار به عنوان آخرین تلاش به پسرش گفت: دستت را باز کن، انگشت هایت را به هم بچسبان و آنها را مثل دست من جمع کن. آن وقت فکر می کنم دستت بیرون می آید. پسر گفت: "می دانم اما نمی توانم این کار را بکنم." پدر که از این جواب پسرش شگفت زده شده بود پرسید: "چرا نمی توانی؟" پسر گفت: "اگر این کار را بکنم سکه ای که در مشتم است، بیرون می افتد." گاهی انسان در زندگی به بعضی چیزهای کم ارزش چنان اهمیت می دهد که ارزش دارایی های پرارزشمان را فراموش می کنیم
نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه 1388/07/08 ساعت 20:38 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهمید، برادرکوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند. پدر به تازگی کارش رااز دست داده بود و نمیتوانست هزینه جراحی پر خرج برادرش را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ریخت و آنها رو شمرد. فقط پنج دلار. بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه بالاتر، به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تاداروساز به او توجه کند، ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود. بالاخره سارا حوصلش سررفت و سکه ها رو محکم رو شیشه پیشخوان ریخت. داروساز جاخورد و گفت: چه میخواهی؟ دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریضِه، می خوام معجزه بخرم. قیمتش چقدراست؟ دارو ساز با تعجب پرسید: چی بخری عزیزم!!؟ دخترک توضیح داد: برادرکوچکم چیزی در سرش رفته و بابام می گوید فقط معجزه میتواند او را نجات دهد. من هم میخواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است. داروسازگفت: متاسفم دختر جان!!! ولی ما اینجا معجره نمی فروشیم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما رو به خدابرادرم خیلی مریضه ِو بابام پول ندارد. این همهء پول من است. من از کجا میتوانم معجزه بخرم؟؟؟؟ مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، ازدخترک پرسید: چقدر پول داری؟ دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد وگفت: آه چه جالب!!! فکر میکنم این پول برای خرید معجزه کافی باشه. بعد به آرامی دست اورا گرفت و گفت: من میخوام برادر و والدینت را ببینم، فکر میکنم معجزهء برادرت پیش من باشه. آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود. فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم!! نجات پسرم یک معجزه واقعی بود،می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟ دکتر لبخندی زد و گفت: فقط 5 دلار!
نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه 1388/07/08 ساعت 20:34 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
گویند که زمانی در شهری دو عالم می زیستند . روزی یکی از دو عالم که بسیار پرمدعا بود ٬ کاسه گندمی بدست گرفت و بر جمعی وارد شد و گفت : " این کاسه گندم من هستم " ( از نظر علم و ... ) و سپس دانه گندمی از آن برداشت و گفت : " و این دانه گندم هم فلان عالم است " و شروع کرد به تعریف از خود . خبر به گوش آن عالم فرزانه رسید . فرمود به او بگوئید : " آن یک دانه گندم هم خودش است ٬ من هیچ نیستم . "
نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه 1388/07/08 ساعت 20:27 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
پسرکي بود که مي خواست خدا را ملاقات کند، او مي دانست تا رسيدن به خدا بايد راه دور و درازي بپيمايد. به همين دليل چمداني برداشت و درون آن را پر از ساندويچ و نوشابه کرد و بي آنکه به کسي چيزي بگويد، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرفتر به يک پارک رسيد، پيرمردي را ديد که در حال دانه دادن به پرندگان بود. پيش او رفت و روي نيمکت نشست. پيرمرد گرسنه به نظر ميرسيد، پسرک هم احساس گرسنگي ميکرد. پس چمدانش را باز کرد و يک ساندويچ و يک نوشابه به پيرمرد تعارف کرد. پيرمرد غذا را گرفت و لبخندي به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادي کردند، بي آنکه کلمه اي با هم حرف بزنند. وقتي هوا تاريک شد، پسرک فهميد که بايد به خانه بازگردد، چند قدمي دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پيرمرد انداخت، پيرمرد با محبت او را بوسيد و لبخندي به او هديه داد. وقتي پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگراني از او پرسيد: تا اين وقت شب کجا بودي؟ پسرک در حالي که خيلي خوشحال به نظر ميرسيد، جواب داد: پيش خدا! پيرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پيرش با تعجب پرسيد: چرا اينقدر خوشحالي؟ پيرمرد جواب داد: امروز بهترين روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم!
نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه 1388/07/08 ساعت 20:27 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
يک مردِ روحاني، روزي با خداوند مکالمه اي داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟" خداوند آن مرد روحاني را به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهي به داخل انداخت. درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوي خوبي داشت که دهانش آب افتاد! افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند. به نظر قحطي زده مي آمدند. آنها در دست خود قاشق هايي با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جايي که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحاني با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد. خداوند گفت: "تو جهنم را ديدي!" آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود. يک ميز گرد با يک ظرف خورش روي آن، که دهان مرد را آب انداخت! افرادِ دور ميز، مثل جاي قبل همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه کافي قوي و تپل بوده، مي گفتند و مي خنديدند. مرد روحاني گفت: "نمي فهمم!" خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتياج به يک مهارت دارد! مي بيني؟ اينها ياد گرفته اند که به همديگر غذا بدهند، در حالي که آدم هاي طمع کار تنها به خودشان فکر مي کنند!"
نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه 1388/07/08 ساعت 20:26 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
كودكی ده ساله كه دست چپش در یك حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش یك قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر كودك قول داد كه یك سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی كل باشگاه ها ببیند.
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی كودك كار كرد و در عرض این شش ماه حتی یك فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از 6 ماه خبر رسید كه یك ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود. استاد به كودك ده ساله فقط یك فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد. سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در میان اعجاب همگان با آن تك فن همه حریفان خود را شكست دهد!
سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات كشوری، آن كودك یك دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری كشور انتخاب گردد. وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود كه اولاً به همان یك فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یك فن بود و سوم اینكه راه شناخته شده مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود كه تو چنین دستى نداشتی! یاد بگیر كه در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كنی. راز موفقیت در زندگی، داشتن امكانات نیست، بلكه استفاده از "بی امكانی" به عنوان نقطه قوت است."
نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه 1388/07/07 ساعت 13:31 |
لینک ثابت |
|
|
|
|
|
مرد جوان: ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده؟؟ پیرمرد: معلومه که نه. - چرا آقا...مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین؟؟ - یه چیزایی کم میشه...و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه. - ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟؟ - ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر می کنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟؟ - خوب...آره امکان داره. - امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیش تر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی. - خوب...آره این هم امکان داره. - یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور و ورا رد می شدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم و بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده. - آره ممکنه. - بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم از دختر من خوشت بیاد. - لبخندی بر لب مرد جوان نشست. - در این زمان هست که تو هی می خوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش می خوای باهات قرار بذاره و یا این که با هم برین سینما. - مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد. - دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و همیشه چشم انتظارته که بیای و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست می کنی که باهات ازدواج کنه. - مرد جوان دوباره لبخند زد. - یه روزی هر دوتاتون میایین پیش من و به عشقتون اعتراف می کنین و از من واسه عروسیتون اجازه می خواین - اوه بله...حتما و تبسمی بر لبانش نشست. - پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت: من هیچ وقت اجازه نمیدم که دختر دسته گلم با آدمی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه...می فهمی؟ و با عصبانیت دور شد.
نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه 1388/07/07 ساعت 0:49 |
لینک ثابت |
|
|